طراح قالب: همـــراز
گریزی از زندگی و سختی های آن نیست
بد جوری باز دلم گرفته .
گاه فکر میکنم در زندگی سهم من فقط و فقط زجر کشیدن است روزهایی را میگذرانم که آرزو نمیکنم هیچگاه دوباره تکرار شوند ارزو دارم فقط این سال ۲۰۰۸ هر چه زودتر تمام شود .
خسته و دل شکسته ام .
تنهایی و غربت جال بیش ار بیش زجرم میدهد و این استاد جدیدم هم براستی اعصاب برام نذاشته .
خدایا خودت از این جهنم نجاتم بده کمکم کن زود این واحدها را پاس کنم .
قربونت برم خدا خودت که شاهدی ................
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 11:22 بعد از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
سال جدید با وبلاگی جدید
سال نو مبارک
امسال به خواسته دوستان عمل کردم و یک وبلاگ جدید ساختم.
http://newlife2008.blogfa.com/
خوشحال میشم بهم سر بزنید
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 10:56 قبل از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
بازگشت به زندگی
من به شهر خودم برگشتم حالا دیگر اینجا خانه واقعی من است .
میدونید شاید لازم بود یک سری به ایران بزنم تا قدر اینجا را بدانم .
دیشب در آپارتمان خودم بودم همه چی رو به اینجا منتقل کردم دیگه میخوام با خبال راحت با کمک خداوند مهربونم درس رو شروع کنم .
حالا دیگه بت کمک استادهای خوبم میخوام براستی درس بخونم و در کنارش کمی هم به خوشی بگذرونم .
راستی رییس دانشگاه امروز ناخودآگاه یک چیزی بهم گفت : اون گفت که قراره از طرف دانشگاه برام چند تا درس برای تدریس بدهند که بیشتر بهانه ای است تا بتوانند ماهیانه بهم یک مبلغی حقوق بدهند !!!
بابا ای ول . این دانشگاههای ایران . این هم اینجا .
راستش حالا خیلی خوشم .
برای همه آرزوی بهترین ها را دارم.
بای
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 11:59 قبل از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
روزهایی که براستی دلم نمیخواهد هرگز در زندگیم تکرار شوند
اولا ممنونم از همه دوستان خوبم که با پیامهای خصوصی و ... ازم احوالاتم رو پرسیدند.
و اما احوالات زارم :
ایران رفتم ۳ ماه بعد از ۳ سال تا تجدید دیداری با دوستان داشته باشم و در ضمن خاطرات دوران جوانی را زنده کنم . حالا حتما ساغر جان اعتراض میکنه مگه پیرم که میگم جوانی ؟؟!! ولی به خدا ساغر جان کمرم شکست بد جوری خرد شدم چه ها که دیدم و شنیدم.
فکرش را بکنید از هر لحاظ برام ضربان دار بود.
۱- برای تدریس و ... رفتم بهم گفته شد معرفتون کیه ؟؟ خدای من !!!!!!!!!
ببخشید ولی میخوام بگم علت اینکه کشور ما پیشرفت نمیکنه همینه .
در جای دیگه بهم گفتند باید فرم پر کنم و ۴ یا ۵ ماهی لازمه تا کد بهم داده بشه و... و بعد فهمیدم باز هم همه چی بهانه بوده که از سرشون وا کنند و....
۲- خونه هم دیگه همون خونه قبلی نیود خاطرات سالها قبل جلوی چشمم اومد و نتونستم یک دل سیر گریه کنم
۳- و از همه مهم تر :
کسی که روزی عاشقش بودم و اون هم وانمود میکرد عاشقم هست آخ خدای من باز دیدمش ولی کاش نمی دیدم به قول شاعر که می گفت :
آمد اما در نگاهش آن پریشانی نبود
مستی چشمش را آن نشانی نبود
لب همان لب بود ولی بوسه اش گرمی نداشت
چشم همان چشم بود اما مست و بی پروا نبود
در نگاه من لبخند دل خاموش شد
آخر آن امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود
ولی افسوس که آگه از درد دلم و این عشق نافرجامم نبود.....................
بله کسی که دوستش داشتم و با ازدوواج اون راهی کشور غریب شدم زنش رو طلاق داده بود و حالا به ظاهر عاشق کس دیگری شده بود آخ خ خ ....................................
بهم گفت حالا شرایطم همونی است که او آرزو داشته ولی افسوس .......................
خوب اینهم از ایران رفتن ما.
وقتی میگم دیگه نمیخوام هرگز اسم وفا و عشق و... بیارم بهم نگین نگو خوب حق دارم.
با خواهش یکی از دوستان خارجیم که حالا پنسیلوانیای آمریکا کار میکنه تصمیم گرفتم بیام اینجا.
شاید یک ماهی اینجا بمونم میخواهم تجدید اعصاب کنم.
برای همه آرزوی بهترین ها را دارم . سعی میکنم چند تا عکس از خونه زیبای این دوستم براتون بزارم .
بای
http://www.esnips.com/doc/f1ffc509-a58f-4bcd-a9ea-c98717cb6692/P03
http://www.esnips.com/doc/dba0488d-428a-40eb-8211-374ffd695f73/P02
http://www.esnips.com/doc/39395ae7-967f-4870-99eb-d07d58e48dff/P01
http://www.esnips.com/doc/1aab67cf-a800-4b7a-a303-bac4056f74fa/home
ببخشید نتونستم مستقیما بزارمنشون . لطفا برای مشاهده عکسها لینک رو کلیک کنید و اگه تونستین بگین کدوم وبسایتی می تونم مستقیم اونها رو بزارم اینجا![]()
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 11:13 بعد از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
روزهای بی تکلیفی
منو ببخشید آنقدر بهم ریخته ام که حوصله هیچ کاری رو ندارم .
دلم میخواست زندگیم به همین جا ختم میشد دیگه براستی خسته ام.
لطفا کسی نصیحتم نکنه . بهم ریخته تر از آنم که ..................
بای
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 4:14 بعد از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
روزهایی که آرزو میکنم هرگز تکرار نشوند
از همه دوستان معذرت میخوام که فعلا دل و دماغی برام نیست بهشون سر بزنم.
آنقدر درمانده و ناامید شده ام که فردا به ناچار میخوام دست به کاری بزنم شاید این روزها را سریعتر بتونم بگذرونم.
آرزو میکنم کسی توی خونه خودش بیگانه نباشه که براستی بد دردی است .
شاید باز خدا حکمتش چیز دیگری است و باز یک تغییر بزرگ در زندگیم میخواد به وقوع بپیوندد .
خدایا راضیم به رضای خودت.
بای
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 3:35 بعد از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
قصه ناگفته ها
امروز میخواهم متنی بنویسم که هر گاه رفتم باز غربت و یاد ایران کردم چشمم کور این رو بخونم و غلط کنم دیگه فکر برگشت به این خراب شده را داشته باشم.
میدونین از همه کسانی که به نوعی فکر مییکردم که میتونم روزی روشون حساب کنم برای همیشه ناامید شدم .
قسم میخورم که دیگر هرگز دیگر از تنهایی نخواهم نالید . دیگر از ناکامی در غربت - از درد بی همزبانی و... شکوه نخواهم کرد .
هر آنچه در این ۱ ماه دیدم و تجربه کردم برای تموم عمرم کافیه .
خدایا راضیم به رضای خودت .
موفق باشید.
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 3:42 بعد از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
باز هم قصه غصه های من
سلام
نمیدانم براستی تا کی باید اینهمه غم و غصه را در زندگیم خواهم داشت؟
گاه فکر میکنم که اگر خداوند بهم صبر حضرت یعقوب نمیداد حالا شاید این دنیا نبودم . گاه تعجب میکنم لطفا کسی نصیحتم نکنه . من خدا رو باور دارم میدونم خدا امتحانم میکنه ولی امشب براستی دلم گرفته و میخوام با خدای مهربونم همدم همیشگیم درد دل کنم .
خدایا خداوندا براستی گناهم در زندگی چه بود؟؟؟؟؟
خداوند مهربونم الهی فدات بشم چرا همیشه باید زمین بخورم ؟؟چرا باید همیشه تحقیر شوم به خاطر اینکه کسی بغیر از خودت ندارم . میدانی از چه مینالم همیشه به خودت توکل کردم ولی انگار میخواهی من سخت تر از سنگ باشم چرا؟؟؟؟؟؟ براستی فرق من با دختران دیگر چیست؟؟ به یکی آنقدر پول و امکانات و پدر و مادر پشتیبان و.... میدی که تنها فکر وذکری جز عشق و عاشقی و یار و.... نداره !! به یکی آنقدر غم و غصه میدی که همیشه چشمانش گریان است !! به یکی بدون زحمت همه چی که برای زندگی راحت لازمه میدی و به یکی مثل من که اینهمه در زندگیش سختی کشیده تا به یک جایی برسه که دیگه به پارتی و... واسه کار پیدا کردن نیازی نداشه باشه آنقدر مشکل در سر راهش قرار میدی که هر لحظه براستی میخواد زندگیش به سر برسه دیگه فکر اینکه چقدر تقلا کرده چقدر تحقیر شده چقدر براستی زجر روحی و روانی و.... کشیده تا به اینجا برسه را نمیکنه !!!!!!
خدایا میدونی که حالا تنها و تنها عاشق خودتم و بس ولی یک گله کوچولو بکنم ؟؟؟ چرا اینهمه عاشقت رو آزار میدی براستی دلت براش نمیسوزه؟؟؟؟ آره میدونم واسه یک عاشق واقعی هر زجری که از یار رسد هم شیرین است ولی آنقدر در تنم و روحم شلاق زدی که به زور آنها را با لبخندی از همه مخفی میکنم .
خدایا اجازه بده بهت بگم ای یار مهربانم یک چیزی هم بگم؟؟ فکر نمیکردم اینهمه خسیس باشی که همیشه همه را از اطرافم پراکنده کنی که فقط خودت رو داشته باشم .
خدایا نمیخوام بگم از تنهایی دارم دق میکنم ولی براستی آرزو میکنم که هیچ کس مشکلی مثل من نداشته باشه . آخ خدایا وقتی به یاد می آورم چی بهم گذشته دلم برای مظلومیت خودم کباب میشه و اشک حسرت و اندوه از چشمان بی سو و بی رمقم باز جاری میشه.
خدای مهربانم زیادی حرف زدم میدونم چه کنم امشب از اون شبهاست که براستی درمانده ام .
برای همه دوستان آرزوی روزهای خوب و خوش دارم و پیشاپیش عید فطر را تبریک میگم.
بای
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 0:12 قبل از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
درد بسیاری از جوانهای ایران
من بالاخره مجبورم شدم چند ماهی بیام ایران .
راستی که دلم واسه زولبیا و بامیه و... تنگ شده بود .
ولی اینجا هر چی باشه وطنمونه .
دیروز وبلاگ یکی از دوستا ن مطلب جالبی دیدم که به نظر من ۱۰۰٪ درست بود .
ایشون نوشته بود همه ما ایرانیها که می یاییم خارج از خانواده و... دور میشیم می یاییم تا زندگی جدیدی شروع کنیم بهتر و با امکانات بهتر . سعی میکنیم و ... تا به جایی برسیم ولی وقتی به اون جا رسیدیم به راستی ته دلمون غم داریم غم بی کسی غم دوری از دوستان و غم آب و هوا و... به خصوص غم سفره های مخصوص مهمونی خانوادگی و....
ولی مشکل اینه که دیگه نمیتونیم ایران هم زندگی کنیم چون با محیطی با آرامش و با امکانت متناسب با سواد هر کسی عادت کردیم مثلا همین حالاش من اینجا یا باید فکر کار نباشم یا هر روز با چند نفر دعوا کنم چرا//؟؟؟؟
چون ایران مدرک دانشگاهی مهم نیست این خراب شده باید پارتی داشته باشه برای تدریس هم میگن آقای دکتر ... با خانومشون تدریس می کنن !! می پرسم خانمشون مدرکش چیه ؟میگن مثل اینکه آقای دکگتر فرمودند فوق لیسانس می خونند یا همچین چیزی .
میگم مثل اینکه ؟؟؟؟؟ ولی شما مسوول آمو.زشی باید دقیق بدونی و ایشون میگه ما با آقای دکتر ۵ سال همکاریم !!!!!!!!!!!!
این هم از اوضاع داغون ایران.
حالا باز هم بگید فرار مغزها چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آرزو دارم خیلی زود برگردم میخواستم ۲ یا ۳ ماهی بمونم ولی شابد هفته بعد برم ویزام رو اوکی کنم و برگردم اینجا میگم حیف ایرانمون .................
موفق باشید
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 4:45 بعد از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
چند عکس از شهر دانشگاهیم
میخواستم چند عکس بزارم ولی نمیدونم چرا آپلود نمیشه.
بای
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 10:8 قبل از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
مصیبت بزرگ
ممنونم از همه دوستان که بهم سر زدین .
شرمنده که نمیتونم به همه سر بزنم آخه در وضعیت بسیار بدی هستم .
برام خروجی زدند به جای تمدید ویزا . باید تا ۳ هفته برگردم ایران و از اونجا برای تبدیل ویزا اقدام کنم .
من در تلاشم که اونو عوض کنم واسه همین سرم شلوغه از صبح ساعت ۹ تا عصر ساعت ۷ سر پا هستم و دارم دوندگی میکنم و زور آخر رو میزنم .
برام دعا کنین .
برای همه آرزوی موفقیت دارم .
بای
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 9:54 قبل از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
رورگار
من باید امروز باز برم مسافرت برای تمدید ویزا .
اینروزها دیگه با اینجا عادت کردم به گرمای ظهرها و هوای بسیار خوب عصرها .
دیگه به اینکه عصر خسته از کالج برم گست هاوز عادت کردم . و کم کم لذت می برم .
چه حس خوبیه قدرت ؟؟؟؟؟ نمیدونستم دانشجوی دکترا بشی اینقدر مقام داری . بابا ایول .
همه بهم احترام می گذارند ۲ اتاق کار یک آپارتمان با تمام امکانات و یک باغچه زیبا حالا دگه تموم زندگیمه . با اینکه خونه ام رو تحویل نگرفتم ولی دوستش دارم حالا دیگه حسابی ناز شده دیروز دیدمش .
میدونین بعد از مدتها زجر کشیدن میخوام اگه خدا بخواد این روح خسته ام کمی استراحت کنه .
برای همه دوستان آرزوی موفقیت دارم .
بای
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 11:7 قبل از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
و اما امروز
شاید بعد از مدتی نتونم بنویسم چون امتحانات از ۲۹ آگوست شروع میشه و باید بخونم و علاوه بر اون باید برم برای تبدیل ویزا و .....
امروز خونه جدیدم رو وقتی داشتم می آمدم دیدم که درهای بالکنهاش بازه و رفتم تو و دیدک ای ول بابا اون همه اعصاب خوردگی من نتیجه داده خدا را شکر آخه دیشب تا صبح نخوابیدم و فکر کردم که براستی باید اون خونه رنگش عوض بشه و.... که امروز دیدم دارند همین کار رو میکنند برای پذیرایی و اتاق خواب گفتم آبی کمرنگ و اتاق مطالعه و اتاق مهمون کرمی . درها هم گفتم سبز خوشرنگ باشه چون به بالکنی باز میشه . اینجا میدونین باغچه ها در کوچکی داره آپارتمان من دو طبقه است همکف و طبقه اول و جمعا ۴ نفر در این مجموعه زندگی میکنند این مخصوص اساتید است و من با کلی مصیبت اون رو گرفتم .
وقتی رفتم حتما از باغچه زیبام براتون عکس میذارم زمانی آرزو داشتم یک همچین باغچه ای داشته باشم .
خوب دیگه . حالا گشنه ام هست و باید برم کم کم ناهار .
موفق و پیروز باشید .
راستی آقا فرشید من ایمیلی از ما دریافت نکرده ا م .
بای
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 12:6 بعد از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
روزهای بی تکلیفی
اولا ممنونم از همه دوستان به خاطر پی ام هاتون .
و اما زندگی تازه من . میدونم خیلی دلتون میخواد بدونین کجام و چه به روزگام می آید .
جمعه ۲۰ جون به اینجا رسیدیم ترن خوب بود و مشکل خاصی نداشتیم . اینجا با کمی جستجو (گست هاوز)== مهمونخونه مخصوص دانشگاه آخه اینجا هر دانشگاهی یک مهمونخانه خوب داره که مخصوص والدین و کمپانی هایی است که برای انتخاب دانشجوهای سال آخر می آیند و در این دانشگاه تعداد این کمپانی ها کم نیست و برای همین اینجا شیک است رییس دانشگاه برای ما یک اتاق رزو کرده بود که بهترین اتاق اونجا بود .
بدون مشکلی رفتیم و بعد از کمی استراحت تصمیم گرفتم تا خوابگاه رو ببینم . رفتیم و بهم اجازه دادند که داخل را ببینم ولی راستش خیلی بی درو پیکر بود . و کمی هم کثیف .
بعد به دیدن رییس رفتم و هزار و یک بهانه آوردم که اصلا نمیتونم اونجا زندگی کنم و اگه نمیتون بهم جای بهتر بده همونجا توی مهمونخونه من راحتم و گرنه من ثبت نام نمیکنم و بر میگردم . بنده خدا مرد مسن و خوبی است قبول کرد که یک درخواست بنویسم و بهش بدم و بعد اقدام میکنه برای یک جای بهتر .
بهش گفتم من دوست دارم خودم غذا درست کنم چون غذای مهمونخونه رو دوست ندارم (دروغ گفتم غذای مهمونخونه خیلی خوبه فقط خیلی گرونه ) بهم گفت میتونم به آشپز بگم و خودم غذا درست کنم .
بعد از یکشنبه که روز رجیسترسشن بود روز دوشنبه کلاسها شروع شد آخ خدای من چه دانشگاهی بهم گفتند که باید ۲ درس انتخاب کنم و سال اون باید این دو تا رو پاس کنم و بعد یک امتحان آی تری ایی بدم و بعد یک سمیناز و بعد اگه مشکلی نبود سال دوم ریسرج رو شروع کنم .
آه از نهادم بر آمد . صبح ساعت ۹ تا ۷ عصر کلاسهای اینحا دایر است من ۳ روز (۴ شنبه و ۵شنبه و جمعه ) کلاس دارم منی که از امتحان فراری بودم خدای من حالا باید برم کلاس و ..............![]()
کاری است که شده خودم کردم که ...........
بهم یک اپارتمان در طبقه اول یک آپارتمان اساتید در نزدیکی دری ورودی کمپ دادند که به بازار هم نزدیک باشم خونه من ۳ اتاق بزرگ با یک پذیرایی بزرگ و یک آشپزخانه و ۲ تا حموم و ۲ تا دشتشویی داره و از هز سه طرف به باغچه ای بالکن داره که بهم دادند و میتونم اونجا هر چی دوست داشته باشم بکارم .حالا اونجا منظره خوبی داره با درختان سرو بسیار زیبا .(فقط من بهونه در آوردم که باید رنگ بشه کل خونه )
کرایه این خونه هر ترم به پول ایران ۲۵۰۰۰ تومان است فقط باید وسایل زندگی رو خودم بخرم که برای این با رییس مشگل دارم میگم آقا جان این مشکل من نیست مشکل شماست که من اولین دانشجوی دختر خارجی شما هستم چرا باید من وسایل بخرم؟؟بعد از ۳ سال که میخوام برم چه کنم با این وسایل باید مفت بدم به کی؟؟؟؟
ولی من ............
من نمیخوام برم من مهمونخونه راحتم اخه فقط یک دوست پیدا کردم و با اون راحتم و اما از دوستم بگم.
اون نه دختر و نه پسر است و برای همین اگه برم اون اجازه نداره بیاد خونه من ![]()
در دانشکده هم بهم یک اتاق با یک کامپیوتر و پرینتر و تلفن و یخچال و ای سی دادند که براستی این اتاق جرف نداره .
فقط درد اصلی اگه برم خونه خودم تنهایی است کاش دوستی اینجا بود .
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386 10:47 قبل از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
rozha
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 7:44 قبل از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
روز مهاجرت به شهر دیگر
امروز ۵شنبه ساعت ۸ شب بایط دارم و میخوام برم دوباره یک شروع تازه.
یک ماه بعد بر میگردم دوباره اینجا . آخه هر ماه باید یک بار بیام کسی هست که اینجا تنهاست و منتظرم .
از آقا دزده خبری نشد .
بای
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 8:39 قبل از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
روزهای دلتنگی و شمارش معکوس
سلام
این بلاگفا چش شده ؟؟ ۳ بار نوشتم و پاک شد...........
امروز میخوام کمی درددل کنم . آخ براستی چه روزهایی که در زندگیم ندیدم .
خسته ام روحا بدجوری خسته و درمانده ام . وقتی به روزهای گذشته ام فکر میکنم همیشه عامل اینهمه زجر و بیچارگیم را نفرین میکنم .
براستی خدایا گناهم چه بود که تنها و بی پشتیبان بدنیا اومدم ؟
همه توی وبلاگ می نویسند تنهام و... همه دردشون نداشتن یار است ولی من دردم یار و عشق و ... نیست .
درد من درد بی کسی بوده و هست و تا آخر عمرم فکر میکنم این درد را خواهم داشت .
توی عمرم هرگز کسی ازم نپرسید دردم چیست ؟ نیازم چیست ؟ آیا دارم می یام غربت چقدر پول دارم و....
یادمه روزهای آخری که ایران بودم به نحوی اعصابم خراب بود که صبح وقتی از خواب بیدار میشدم تموم بدنم می لرزید قلبم میخواست از جاش بیاد بیرون .آخ خدایا چی کشیدم ؟ تنها و تنها خودت میدانی درد من بی کشی یود کسی نفهمید هر روز از صبح تا شب چند تا قرص ایمی پرامین و دیازپام و لورازپام و.... مصرف میکنم . کسی نپرسید چرا از صبح تا شب جلوی مانیتور نشستم . کسی نپرسید چرا میخوام از ایران بیام و.... همه فکر کردند بی عرضه هستم و نمیتونم کاری پیدا کنم همه گفتند چرا همکلاسیهات همه کار دارند ولی تو عرضه نداری کاری پیدا کنی ( کسی نفهمید چند جا برای کار رفتم ولی دوستام که باباهاشون پولدار بود یا توی شرکت نفت و یا بانک و.... کار پیدا کردند و یا کسانی که بسیجی بودند براحتی از ارشد قبول شدند و من ؟؟؟؟؟؟؟ منی که با بدبختی و شبکاری توی بیمارستان و... شهریه دانشگاهم را داده بودم خدا میدونه چطوری تونستم واحدهام را با معدل بالا پاس کنم چطور بچه پولدارها پول خرج میکرند و نمره میگرفتند .فقط و فقط خدا میداند و بس.
آخ خدایا راست گفتند زخم شمشیر خوب میشه ولی زخم زبون هرگز خوب نمیشه و هر وقت یادت می یاد سوزشش بدتر میشه . یادمه اون روزها چه کسانی و چه گفتند بهترینهاش و کم آزارترینهاش اینها بودند:
مادر بزرگم یک شب که رفته بودم پیشش تا تنها نمونه نصفه های شب دیدم نشسته گفتم چی شده ؟ گفت دارم از خدا میخوام هر چه زودتر یک شوهر برات بفرسته حالا هر چی میخواد باشه یک مستخدم مدرسه هم شد تو رو دیگه به زور میدم آخه نمیخوام مردم بگند صاحب نداره آخه تو باید خودت رو با دوستات مقایسه نکنی اگه اونها شوهر دکتر و مهندس دارند چون پول دارند یا شانس دارند ولی تو طفلکی نه پدرت پولداره و نه شانس داری چکارت کنم نمیدونم برم دامن کی رو بگیرم . راستی همسایه مون همونی که پسرش سبزی فروشه باید از فردا برم خونشون حرف بندازم شاید مادرش فهمید و تو رو واسش گرفت و.......
نمیدونم کسی میتونه حال منو توی اون شب بفهمه یا نه؟؟ تا صبح گریه کردم که چقدر بدبخت شدم من مهندس با اونهمه درس خونی و.............. بعد از اون روز حتی وقتی میخواستم بیام اینجا برای خداحافظی هم خونه مادر بزرگم نرفتم .
همه چی یادمه وقتی اومدنم به اینجا داشت یواش یواش جور میشد و خودم تنها و بی کس هر هفته به دنبال ویزا و مدارک و..میرفتم عمه جان عزیز که همیشه نفرینش میکنم به خاطر بدیهایی که در حقم کرده ( هر کی منو با اون ببینه اونقدر زبون میریزه که همه فکر میکنند عاشق منه ) بهم گفت : ببین همه اونهایی که می رند خارج ایدز می گیرند می یاند و یا توی خیابانهای دبی پر از دخترهای خوشگل ایرانی است تو هم .................
چی باید می گفتم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط گریستم و از خدا خواستم از اون کشور نکبتی بیام بیرون . قسم خوردم نام ایران را هم نیارم .
و جالا ......
توی کشور غربت حداقل کسی نیست که مستقیم زخم زبون بزند ولی همیشه نفرین میکنم آنانی که مجبورم کردند بیام غربت .
اگه کاری درست و حسابی داشتم توی ایران مگه مرض داشتم بیام غربت ؟؟؟؟ خدا انتقام همه کسانی مثل منو از همه پولدارها و صاحبان قدرت بگیره .
و اما لپ تاب ......
آقا دزده معلومه ولی آقا با پول پلیس رو خریده و می ترسم اگه زیادی دنبالش رو بگیرم یک پاپوش برام درست کنند و حالا بیا و درستش کن .
اینهم از خارج و عاقبت ما ایرانی ها در خارج .
حالا یک سری هی هوا هوا کنند برای خارج .
نمیدونم اعصابم براستی بدجوری بهم ریخته روز 5 شنبه بلیط دارم می رم به شهر جدید .
تا حداقل یک هفته نمیتونم آپ کنم .
برای همه آرزوی خوشی دارم .
بای
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 4:22 بعد از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
دزدی در خونه ام و رویاهای فراموش شده من
بالاخره این حماقت من کار دستم داد دیروز استاد دانشگاه این شهر باز زنگ زد و خواست تا ببینمش و من رفتم . چشمتون روز بد نبینه وقتی اومئم آخ خدای من همه وسابلم روی زمین بود تموم کمدهام و ... یک لحظه جیغ ردم . و لپ تاپم .....ولی نبود آخه من اونو گذاشته بود روی میز این عادت منه هیچ وقت توی کمد قفل دار نمیگذارم ولی نبود .......... به همین راحتی ... به مدیر ساختمان و صاحبش گفتم ولی تا حالا کسی نیومدی ببینه چی شده این هم اط کثافتهای خارجی حالا ما جوانهای ایران حلوا حلوا کنیم خارج اینه و ...... بعضی از خانمها که میرند خارج چنان خودشون رو گم میکنند انگار که چی شده توی وبلاگ خامکی دیدم عکس پسرش رو گذاشته که عزیزم در حال خاک بازی و ... آخه مگه توی ایران نمیشه این کار رو کرد خاک بر سرت کنم یکی نیست به این خانم بگه با پول این مملکت شوهرت داره درس میخونه و حصرتعالی داری این حرفها رو میزنی ؟؟؟؟؟؟؟ واقعا که ..........
ساغر عزیزو دوستان عزیز منو ببخشید نمیحوام بد حرف بزنم ولی براستی حرف بعصی ها توی وبلاگ براستی نفرت انگیز است.
و اما رویاهای شیرین گذشته ام
بچه که بودم دلم میخواست شوهری داشته باشم مثل خودم عاشق درس و... تا اینکه .. رو دیدم و فکر کردم مرد آرزوهامه ولی خیلی زود فهمیدم که اون فقط عاشقه پوله و چون من پولدار نبودم پس ....
بعد از اون بود که تصمیم گرقتم قدرت به دست بیارم پولدار بشم ولی عوض شدم دیگه عاشق درس نبودم درس رو واسه پول میخواستم دیگه شوهر تحصیلکرده نمیخواستم قهمیده بودم همه چی پوله و بس . دیگه شوهر جوان و خوشگل و.... نمیخواستم فقط پول و.....
شاید کسی باشه مسخره ام کنه ولی زمونه بهم فهموند که یا شوهر نکن یا پولدار کسی چه میدونه بعد از دزدیده شدن لپ تابم چه حالی شدم ............ باز رویای داشتن یک شوهر پولدار از ذهنم گذشت حالا دیگه از زندگی خسته ام باید خیلی زود اینجا را ترک کنم و برم یک مجیط خلوت .
نمیدونم ولی قسم میخورم که دیگر به کسی که پولدار نباشه فکر نکنم آخه منی که زیباییم بین همه دوستانم زبانزد بود چرا نتونم یک شوهر پولدار گیر بیارم؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط پول و... حالا که دیگه دارم مثلا خانم استاد میشم بعد از ۳ سال برنامه بعدی فقط . فقط باید بدست آورزن شوهر پولدار باشه سن و هیکل و.... مهم نیست فقط پول چون حلاب تموم مشکلات پوله و بس .
آخ که براستی خسته ام . مغزم داره منفجر میشه براستی تا به کی درد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
موفق باشید .
بای
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 11:41 قبل از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
یک خداحافظی نه چندان کوتاه
بالاخره تصمیم اصلی را گرفتم . من باید این شهر را با همه سر و صدا و شلوغیش ترک کنم و به یک جای آرام برم . تا ۱۰ روز دیگر خواهم رفت . به استاد این شهر ایمیل زدم که نمیتونم بیام و منتظرم نباشه قیافه اش بعد از خوندن این ایمیل باید خیلی تماشایی بشه
و اما برای دوستی به اسم آرزو و جند دوست دیگر :
دوستان خوب من : اولا در وبلاگ نوشتم کدوم کشور هستم .و رشته ام چی هست و ..... نمیتونم هر روز تکرار کنم میتونید از آرشیو پیدا کنید .
و اما آرزو خانم : من اینروزها از لحاظ سلامتی در شرایط مناسبی نیستم و اگه می یام نت فقط برای دانلود و جستجوی مطلب است و بس . من ایمیلی که برای این وبلاگ ساختم را هر ماه ۱ بار چک میکنم برای همین اگه کسی سوالی داره برام باید ایمیل بزنه و بعد پی ام بزاره که چک کنم . بعدش هم من گفتم و میگم اگه بتونم به هر کسی که شده کمک میکنم در حدی که بتونم ولی اون طرف میتونه خودش حداقل زحمت نوشتن یک ایمیل را به خودش بده تا من ببینم چی میخواد و جواب بدم .
و اما
ممکنه از امروز یا فردا این موبایلم دیگه قطع بشه چون شهر دیگه باید شماره اون شهر رو بگیرم به همین خاطر اگه نتونم نت بیام نگران نشید و عصبانی هم نشید من از ۲۵ جولای میتونم بیام نت از دانشگاه یا خوابگاه جدبدم اگه خدا بخواد .
ساغر خانم عزیز شما هم مواظب خودت باش و برات آرزوی سفری خوب و خوش دارم ولی لطفا تماست رو باهام قطع نکن اگه اونجام رفتی .
خوب دیگه به همه دوستان آرزوهای خوب خوب دارم.
موفق و پیروز باشید .
یا حق
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 11:44 قبل از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |
تصمیم بسیار مشکل
نمیدونم چرا همیشه باید بین 2 تا گیر بیفتم؟؟؟؟؟؟؟؟
ایندفعه نمیخوام اون رشته ای رو که دوست دارم فدا کنم ولی چطور؟؟؟؟؟؟؟؟
دیروز رفتم پیش این استاد خانم . بهم گفت که صلاح دیده من با استاد دیگری همزمان کار کنم که اون استاد در دانشگاه دیگری (بهترین دانشگاه پایتخت ) کار کنم گفت برم ببینمش
آخ چه استاد آقایی !!!!
راستش خیلی ازش خوشم اومد ولی یک مشکل بزرگ اونهم همون موضوع استاد قبلی رو داره کار میکنه ..........
این استاد خانم هم گیر داده که باید هفته بعد سمینار بدم آخ کی حوصله داره؟؟؟؟؟
از طرفی من اون دانشگاه خوشم اومد همون که شهر دیگه است و رشته دلخواه منو داره .......... بد جوری بین دو راهی گیر افتادم نمیدونم چه کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لطفا اگه کسی چیزی به ذهنش میرسه کمک کنه ......کجا بخونم ::
همین جا این موضوع مسخره ولی دانشگاه و استاد خوب ؟؟
یا شهر دیگه و موضوع دلخواه خودم؟؟؟؟؟
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 11:47 قبل از ظهر توسط آرزوهای بر بادرفته | لينك به مطلب |